شیرین تلاقی گاه ستم جنسی، ملی و طبقاتی

شیرین منبع عشق و لطافت، ایمان و استواری
شیرین به پاکی وزیبایی شقایقهای دشتها
شیرین به گرمی خورشید زندگی بخش
شیرین به استواری کوههای اورامان
وبه روانی ارس جاری شد تا رویای زیبای دنیایی بدون تبعیضات جنسی، ملی و طبقاتی راهرچه بیشتر زندگانی بخشد.
رژیم جنایتکار و ضدانسانی جمهوری اسلامی در سحرگاه 19 اردیبهشت شیرین علم هولی، فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی، مهدی اسلامیان و علی حیدریان را اعدام کرد. پنج شقایق دیگر در کشور ما پرپر شدند. آنها هریک پس از تحمل چند سال شکنجه های قرون وسطایی، ایستادگی و مقاومت در برابرآنها، با شجاعتی قابل ستایش، سرود خوانان به پای چوبه های داررفتند و بار دیگر لرزه بر زانوان پاسداران این رژیم ضد بشری افکندند. رفتند تا دراین فحط سال عدل و داد تدریس "الف" و"بای" امید و برابری را با جانمایه خود به کمال رسانند. ندای آنان را باد در کوه و دشت می گستراند و رود به دریا میرساند. آنگاه است که طوفانی بپا میشود وپایه های این رژیم جنایتکاررا از بیخ و بن برمی کند تا رویای آزادی وبرابری بتواند واقعیت یابد.
دستاوردهای جمهوری اسلامی طی بیش از سه دهه در ایران جزکشتاروسرکوب آزادی و خواستهای برحق زنان، معلمان، پرستاران، دانشجویان، کارگران و زحمتکشان، ملیتهای مختلف کشورما و رشد گسترده فرهنگ مردسالاری نبوده است. سایه شوم بیکاری و فقربا تمام عوارض اجتماعی، فرهنگی واقتصادی آن برسراکثریت عمده مردم ایران گسترده است.
و اما درمقابل آن، جنبشهای مختلف حق طلبانه، آزادیخواهی و برابری طلبانه زنان، دانشجویان، کارگران و زحمتکشان، معلمان، پرستاران و... و ملیتهای مختلف کشور پیوسته فعال بوده وآرامش را از رژیم حاکم ربوده اند ولی دیکتاتوری ج.ا. همچنان برقرارمانده ،گلهای هستی زنان، مردان، جوانان و کودکان ما را پرپرمیکند، بطور وحشتناکی آپارتاید حنسی را گسترش داده و قوانین کشوری را نیزبرای تثبیت آن بخدمت میگیرد. 
شیرین دختری از یک خانواده پراولاد روستایی در منطقه ای در برگیرنده دو ملیت ستمدیده ترک و کرد بود. او که بخاطرعدم امکانات تحصیلی در منطقه، مانند دیگر دختران روستا از تحصیل محروم ماند، به مادرش در نگهداری از برادران و خواهران خود (در مجموع 13 نفر) یاری میکرد تا اینکه الزام به یک ازدواج اجباری که امری عادی در فرهنگ پدرسالار حاکم میباشد او را بر سریک تصمیم گیری قرارمیدهد. انتخابی که زنان بسیاری درمنطقه در اینمقطع برمیگزینند، خودسوزی است. انتخاب دیگرفرار به شهر تهران وامکان افتادن به چاهی دیگر. اما هیچیک از ایندو گزینه شیرین نبود. شیرین راه مبارزه برای تغییراین شرایط را برگزید تا سرانجام توسط سپاه پاسداران دستگیرشد. مطابق آیین وروش آنان در دشمنی با مبارزان، خصوصا زن و آنهم از اقلیت ملی، ددمنشانه شکنجه شد. تحمل و مقاومت طولانی شیرین در برابرآن وحشیگریها به همراه عشق به زندگی، مهربانی و صفای روحش و امید به دنیایی فارغ از تبعیضات موجود همه هم بندیهای او را شیفته خود کرده بود، حتی آنان که زمانی کوتاه درکناراودرزندان بسربرده بودند. شیرین را سرانجام به همراه چهار مبارزدیگر، بدون اطلاع قبلی خود وخانوده اش و درناباوری کامل همه دوستان زندانیش، به دارآویختند و حتی بدنهای بیجان آنها را به خانواده هایشان بازنگردانده اند. 
شیرین جاری شد تا شیرینی ذرات وجودش انرژی بخش مبارزات آزادیخواهی و برابری طلبانه زنان محروم و ستمدیده، ازهرملیتی، گردد. و این چنین شد که فریادهای اعتراض ازهر گوشه ای بپا خواست و ندای همدردی بسیاری را بسوی مادران و خانواده های این عزیزان اعدام شده روان کرد.
مردم کردستان نیز اعتراض خودرا به اعدام وحشیانه این پنج جوان بصورت سازماندهی یک اعتصاب عمومی گسترده در روز 23 اردیبهشت بیان کرد. تجربه ای موفق که میتواند زمینه ارتباط جنبشهای ملی و دیگرجنبشهای اجتماعی را هموارترسازد. زیرا که شرط اساسی موفقیت هرجنبش ملی دراستفاده کردن ازهمه نیروهای محرکه ممکن درجنبش میباشد. جنبش ملی بدون توجه به مسائل زنان نمیتواند به یک جنبش قدرتمند تبدیل شود زیرا که ستم جنسی و ملی در هم تنیده اند. 
زندگی شیرین نیز نمونه ای عینی و آموزنده برای جنبش زنان میباشد. زنی از اقشارزحمتکش و محروم از امکانات تحصیل که با اشتیاق و تلاش فردی خواندن و نوشتن را از برادرش می آموزد، آگاهی خود را افزایش میدهد تا بتواند برای تغییر وضع موجود قدمی بردارد و زمانیکه توسط سپاه دستگیر می شود شدیدترین شکنجه هارا تحمل کرده و چوبه داررا هم پذیرا میشود ولی هرگز حاضربه زیر پا گذاشتن هدف مبارزه و انکار هویت خود نمیگردد. این است حاصل آگاهی یافتن زنان زحمتکش: نیرویی مبارز، معتقد، پیگیرو مقاوم.
در کشورما که بیش از دو سوم جمعیت آن درفقر بسر میبرند و بخش عمده این جمعیت فقیررا زنان تشکیل میدهند، جنبش زنان نمیتواند تبدیل به یک جنبش توده ای و سراسری گردد اگر فقط خواستهای زنان روشنفکررا مطرح نماید. ارتباط با توده زنان زحمتکش وزنان ملیتهای مختلف و طرح مطالبات اساسی آنان، تنها راهیست که میتواند جنبش سراسری و توده ای زنان ایران را شکل دهد. راهی که موتور حرکت این جنبش را آنچنان نیرویی میبخشد که میتوان قدمهای اساسی درازبین بردن تبعیضات جنسی موجود برداشت. چنین جنبش توده ای و سراسری زنان میتواند نقش بسیار مهمی در ایجاد ارتباط و همکاری با دیگر جنبشها از جمله جنبش ظبقاتی و ملی داشته باشد. زیرا که هیچ مبارزه طبقاتی نیز بدون حمایت ازخواسته های بحق جنبشهای ملی و زنان زحمتکش امکان پیروزی ندارد. تنها با اتحاد وهمکاری این حنبشها با یکدیگراست که میتوان دارای آنچنان نیروی توده ای گسترده ای شد که بنیان این رژیم اعدام و ویرانگررا نابود کرد و برای برقراری آزادی وسازندگی دنیایی بدون هرگونه تبعیض حرکت نمود.
هیچ کجا، هیچ زمان فریاد زندگی بیجواب نمانده است. سرود زندگی این پنج عزیزاعدام شده که عاشق زندگی بودند را باد در کوه و دشت می گستراند و رود به دریا میرساند وطوفانی بپا میشود که ...

"زن"، تحت حکومت جمهوری اسلامی مجرم است



"زن" برای این که "جرم" را از شانه های خود بتکاند، باید نیروی عظیمی در خود انباشت کند. نیرویی که بالقوه وجود دارد، اما باید به یک انرژی بی مهار تبدیل شده و خود را از هر بند و زنجیر و از هر تابو و ارزش در جامعه مردسالار رها کرده و دنیای دیگری بسازد.

"زن" باید خود را و قدرت خود را باور کند و وظیفه تاریخی خود را بشناسد، سنگینی آن را بر دوش های خود احساس کند و در آن جهت قدم بردارد. نباید این وظیفه را به کسی محول کند. نباید آن را مشمول مرور زمان کند. نباید منتظر فرصت بماند و با آن مدارا کند. باید وظیفه خود را انجام دهد، در هر لحظه و در هر جا. "زن" می تواند. 
رژیم جمهوری اسلامی نه از 10 ماه پیش، بلکه حداقل 30 سال است که شمشیر را از رو بسته است. شمشیری که هم چنان می چرخد و آنانی را ضربه می زند که در مقابل اش ایستاده اند. این رژیم اعدام، کشتار و سرکوب را از فردای انقلاب بهمن شروع کرد و تا توانست از مسئولین رژیم سلطنتی و همراهانش کشت، بعد از آن نوبت به اپوزیسیونی رسید که همراه با آنان قیام بهمن را به سرانجام رسانده بودند و همین طور کشت و کشت و اکنون نه تنها اکثریت مردم را در مقابل خود دارد، بلکه همراهان 30 ساله خود را که هر کدام شان به نوعی در این کشتار دست داشتند، به جبهه مقابل خود رانده و شمشیر را بر فرقشان می کوبد.
زنان در صف اول این جبهه قرار دارند. زنان، مجرم زاده می شوند و تنها با مخفی کردن خود در پستوی خانه ها و با پیروی از مرد ،می توانند "بی گناهی" خود را اثبات کنند. زنان اگر به دنبال حق انسانی خود باشند، خواهی نخواهی مدرن بوده و به همین دلیل از نظر رژیم جمهوری اسلامی که به ویژه در مورد حقوق زنان نه تنها سنتی، بلکه کاملا عقب مانده و ارتجاعی عمل می کند، مجرم به حساب می آیند. زن اگر بخواهد خود را از زائده مرد بودن رها کند، باید مدرن شود. باید با مناسبات کهنه مردسالارانه چه در قوانین و چه در عرف بجنگد. باید تابوها را از میان بردارد و ارزش های جامعه مردسالار را دگرگون کند. بنابراین اعتراض به وضع موجود و تغییر آن به طور بالقوه در زن نهفته است.
ووقتی زن تبدل به زنان شدند و وقتی زنان جنبش خود را بنا نهادند که همانند رودخانه ای خروشان از هر منفذی رد شده و روانه مقصد خود شدند و وقتی دیگر هیچ مانعی نتوانست جلوی پیش روی آنان را بگیرد و وقتی دیگر هیچ سدی نتوانست به درازای قامت برافراشته آنان برسد، به آن لحظه ای می رسیم که امروز در آن ایستاده ایم. حادثه ای که زمانی آرزویش را داشتیم، رخ داده است. اکنون جنبش زنان است که پیش می رود و هیچ نیرویی را توان بازایستادنش نیست. جنبشی اساسا با نیروی بالقوه که آهسته آهسته و در لحظاتی نیز با سرعت هر چه تمام تر بالفعل شده و جنبش زنان را با گام های بلند به جلو می برد. جنبشی متشکل از بخش سازمان یافته و بخش هنوز سازمان نیافته. متشکل از زنانی که خود را حول سایت های مختلف فمینیستی، حول کمپین ها و ائتلاف ها و اتحادها سازمان داده اند و خیل زنانی که بیشتر از 31 سال است به طور روزمره علیه حجاب اجباری مبارزه می کنند، زنانی که در مشاغل پرستاری، معلمی و یا در کارخانه ها و .... از طریق تظاهرات، اعتصابات و اعتراضات برای احقاق حقوق خود می جنگند و یا زنانی که در صفوف جنبش سراسری مردم ایران فعالانه و شجاعانه قدم برداشتند و جان باختند. 
جنبش زنان هم مثل هر جنبش اجتماعی دیگر از اقشار مختلف تشکیل شده. جنبشی رنگارنگ با مطالبات مختلف و باکنش گرانی که به اشکال مختلف خود را سازمان داده اند. اشتباه است اگر تصور کنیم که جنبش زنان در چند فعال کمپین یک میلیون امضاء یا سایت مدرسه فمینیستی خلاصه شده است و هر نقدی به این فعالین را که طبیعتا با انگیزه و مطالبات جایگاه اجتماعی خود حرکت می کنند، به جنبش زنان نسبت دهیم. هم چنین اشتباه است اگر مطالبات زنان را برای محو ستم جنسیتی با درخواست های مطالبه شده کمپین یک میلیون امضاء در این مقطع یک سان بیانگاریم. باید این واقعیت را بپذیریم که زنان نیز بنا به جایگاه اجتماعی شان از منافع ویژه قشر خود دفاع می کنند و مسلما با به دست آوردن مطالبات شان راضی شده و به هدف خود می رسند. تنها آن زنانی مبارزه برای رفع تبعیض جنسیتی را تا به آخر همراهی می کنند که فشار تبعیض را تا به آخر بر دوش خود حس کنند. با وجود این اعلام هر خواسته ای، پی گیری هر مطالبه ای و سازمان یابی هر هسته و گروه و جمعی پیرامون مسائل زنان مثبت خواهد بود. 
چرا منفی نگاه کنیم؟ چرا همواره نیمه خالی لیوان را اندازه بگیریم؟ چرا فقط از سرکوب حرف بزنیم و زندان های پر از انسان های بی گناه را نظاره کنیم؟ چرا مدام تعداد جان باختگان را بشمریم و از زخم خوردگان این رژیم هار سخن بگوئیم؟ بیایید جنبش زنان را ببینیم که اکنون عظمتی یافته است که کسی را یارای نفی آن و یا ازیاد بردن آن نیست. ببینیم که مهر سرکردگی زنان بر جنبش سراسری مردم خورده است. جنبشی که از نوع خود عظیم و فراموش نشدنی بود، قلب جهان را به طپش درآورد و یک زن را سمبل قیام خود کرد. ببینیم که زنان دیگر دنباله روی جنبش سراسری نیستند، بلکه پیشاپیش صفوف آن حرکت می کنند و بدون درنظر گرفتن مطالبات زنان، هیچ برنامه و پلاتفرمی بر روی کاغذ نوشته نمی شود. مردسالاران بزرگ خود را طرف داران فمینیسم جا می زنند و این همه مدیون تلاش های زنان در همه بخش ها و قشرها است.
تمام تلاش های ارتجاعی رژیم برای خانه نشین کردن زنان، برای ارتقاء نقش خانه داری و مادری زنان، برای کم کردن ساعت کارزنان، تصویب قوانین ضد زن "حمایت از خانواده"، جلوگیری از تحصیل زنان، تحکیم حجاب اجباری و..و..و حکایت از پیش روی زنان می کند. نیازی نیست تحقیقات گسترده ای انجام گیرد. یک سخنرانی نماز جمعه کفایت می کند تا مثلا ابعاد مبارزات زنان علیه حجاب اجباری افشاء شود.
اگر جنبشی وجود نداشته باشد، اگر حرکتی نباشد و اگر خطری در معرض وقوع نباشد، نیازی به سرکوب آن نیز نیست. آن هم چنین گسترده و حاد. این همان سدی است که باید از منافذش عبور کرد. باید شرایط را شناخت و توطئه ها را خنثی کرد. نه الزاما به شیوه های پیشین، بلکه متناسب با وضعیت موجود.
در این میان ارائه آگاهی و نشان دادن راه و هم چنین ایجاد هسته ها و تشکل های مستقل زنان، چه کوچک و چه بزرگ در هر محله و منطقه ای و در هر شغل و کاری، با هر قشر و طبقه ای و با هر مضمون و دلیلی در جهت احقاق خواسته های بی واسطه خود می تواند بسیاری از زنان را متوجه وظیفه تاریخی خود کند.
جنبش زنان حق ندارد وظیفه خود را به سایر جنبش ها و یا جنبش سراسری واگذار کند. حتی یک لحظه نیز نباید در انجام بلا انقطاع این وظیفه تردید کند. باید حرکت کند. تاکتیک درست از متن حرکت در می آید.

همينطور كه به پايان سال نزديك می شويم، نياز قلب من اين است كه مسيح را بشناسم و پيروزی او را بيش از پيش تجربه كنم. آرزوی قلب من اين است، كه او را عميقاً بشناسم و از نزديك او را دنبال كنم. بنابراين، هر هفته من در مورد نامهای خدا خواهم نوشت.در نام او، ما توانايی داريم تا بر ضعفهايمان غلبه كنيم. و در نام او ما اطمينان داريم كه جواب دعاهايمان را خواهيم گرفت
در ميان عبرانيان زمانهای قديم، نام هر شخص، نشان دهنده شخصيت و خصوصيات اخلاقی او بود. به همين دليل است كه نام خدا اينقدر برايشان مهم بود. وقتی موسی در صحرای مديان با خدا روبرو شد، خداوند به او دستور داد به مصر برگرد، و هم ميهنان خود را از بندگی نجات بده، اولين جواب موسی به خدا اين بود. » موسی به خدا گفت: اينک چون من نزد بنی اسراييل برسم، و بديشان گويم خدای پدران شما مرا نزد شما فرستاده است، و از من بپرسند که نام او چيست، بديشان چه گويم؟» خروج 3 : 13
بعدها موسی شريعت خدا را دريافت كرد، و يكی از ده فرمان اصلی كه به او بخشيده شد، مربوط می شد به نام خدا قانون خدا در اين رابطه كاملاً واضح بود وقتی كه می گويد:» نام يهوه، خدای خود را به باطل مبر، زيرا خداوند کسی را که اسم او را به باطل برد، بر گناه نخواهد شمرد.» خروج 20 : 7 . برای قوم خدا بسيار مهم بودكه نام خدا را بشناسند و به آن احترام بگذارند، زيرا در نام اوست كه ما می فهميم خدا كيست و چگونه عمل می كند
در كتاب مقدس نامهای زيادی به خدا نسبت داده شده است. هر كدام از اين نامها جنبه خاصی از شخصيت خدا را شرح می دهد.به همين دليل است كه در نام خدا پيرزوی است. وقتی كه ما خدا را به عنوان خدای خالق بشناسيم ما نيز در كارهايی كه او به ما سپرده خلاق خواهيم شد. زمانی كه خدا را به عنوان يهوه يری ( خدا، مهيا كننده ما) می شناسيم، متوجه خواهيم شد كه او پاسخگوی تمام نيازهای ما است. وقتی ما او را به عنوان » من هستم» عظيم بشناسيم، آن وقت ما پيرزوی دائمی او را تجربه خواهيم كرد
زمانی كه نام او را بخوانيم او ما را آزاد خواهد كرد، و زمانی كه نام او را اعلام می كنيم زندگی ها عوض خواهند شد. چيز بسيار مخصوصی در نام او وجود دارد. مطالعه ای در مورد نامهايی كه به خداوند نسبت داده شده است، به شما شناختی عميق می دهد از اينكه او كيست و می خواهد در زندگی شما چه كند.در نام عيسی قدرت و محبت است. در نام او قلبها شفا می يابند
يك روز هر زانويی در برابر نام عجيب او خم خواهد شد. نامی مافوق تمام نامها. در نام او ديوها می گريزند، لنگان خرامان، كوران بينا، مردگان زنده، ضعيفان قوی و زندگی ها كامل خواهد شد. ديكتاتورهای شرير سعی كرده اند تا استفاده از نام خدا را براندازند، اما تلاشهای آنها بی ثمر مانده. فيلسوفان بی دين و بی خدا سعی كرده اند تا نام او را مسخره كنند، اما هنوز نام او در سراسر جهان مورد احترام است. در حالی كه نامهای خودشان مدتهاست از يادها رفته است. اين نام خداست، نام عيسی مسيح كه پيرزوی دائمی را به ارمغان می آورد. از ته قلب نامهای خدا را مطالعه كنيد ، و متوجه خواهيد شد كه او كيست. نام او عجيب است.
حجاب زنان، پرچمی که هرگز افراشته نشد

چند بار است طی این سی و اندی سال هرجا که کم اوردید و نیازمند جوسازی و انحراف افکار عمومی ایرانیان و جهانیان شدید به جان زن ایرانی افتادید و از حیثت و زنیت زن ایرانی مایه گذاشتید برای انکه پوششی هرچند موقت برای یک خرابکاری و یا یک ابرور ریزی ایجاد کنید؟ در همه بحرانهائی که کم هم نبوده اند طی این سی و اندی سال های وهمناک تاریخ حاکمیتتان به جان زن ایرانی افتادید تا با انحراف افکار عمومی برای خود زمان بخرید؟

سی و اندی سال میگذرد از ان روزی که ایت الله خمینی زنان را پرچمدار حکومتی کرد که رویای ان را در سر میپروراند. جکومتی اسلامی که نظیرش در جهان معاصر وجود نداشت و خمینی بران بود که رویای دیرین را جامعه عمل بپوشاند و جامعه بی طبقه توحیدی را انطور که مشاوران و همدستان ان روز با بوق و کرنا به حهان وعده میدادند در ایران بوجود اورد که الگوئی برای سایر سرزمینهای اسلامی شود.
قبای این حکومت نوظهور که بر قامت هیچ سرزمینی دوخته نشد برای اول بار بدست خمینی بر قامت بلند و بالای زن ایرانی اندازه گرفته و دوخته شد تا ازاین راه اسلام نوظهور و جامعه بی طبقه توحیدی نوظهور و حکومت نوظهور و من دراوردی به حهانیان عزضه شود و الگوی انا ن قرار گیرد. حکومتی که نه تحربه تاریخی داشت نه الگو و نه زیر بنای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی که ان همه را میبایست با روش ازمون و خطا و در نهایت با زور سرنیزه بخورد جهانی بدهند که با تحیر و تعجب و گاه تمسخربه ان حاکمیت و رهبری نوظهور ان مینگریست و بانتظار تولد نوزادی بود که هرگز زائیده نشد. نه عدلی پیاده شد، نه عادلی رشته حکومت را بدشت گرفت، نه جامعه بی طبقه توحیدی شکل گرفت و نه از اسلام و اسلامیت انگونه که ایرانیان از ان شناخت داشتند چیزی باقی ماند. هنوز اما این حاکمیت فاسد زور و کودتا و کشتار و تقلب و ریا پرچم و پرچمدار را گروگان دارد زیرا که در صورت پائین اوردن این پرچم ، نه از انچه که بدنبالش بودند و یا وانمود میکردند که بدنبالش هستند نامی میماند و نه نشانی
زنان ایرانی را سی و اندی سال است که بگروگان گرفته اند چنانچه ازاد کنند تا هرچه که میخوهند بپوشند باید انگاه ببینند که از جامعه اسلامیشان چه باقی مانده است. زنان ایران را همانند عهد جاهلیتشان بگروکان گرفته اند تا جانیان و دزدان بچپاول ثروت و کشتار جوانان ایرانی ادامه دهند. ما زنان ایران در سی و اندی سال که خمینی اولین نوک قلم و نوشته خود را بسویمان نشانه گرفت باید میفهمیدیم که گروگانیم و در بند. هم ان زمان که بما توصیه کرد رعایت مصالح اسلام کنیم و چنان بنمایانیم که همگان ببینند و بدانند که ایران اسلامی است و دریغ و درد که عمق فاجعه را ان روز درک نکردیم و در گیر و دار شاختن ایرانی نوین بودیم با این امید که در ان نان و گرسنگی بیک اندازه تقسیم خواهند شد. کجا در وهمناکترین خوابهایمان امروز را میدیدیم که خودمان، فرزندانمان ،نوه ها و نواده هایمان یا بر دار خواهند شد یا اوراه سرزمینهای بیگانه و یا بدتر از ان پیچیده در عباهای وهمناک تاریخ با پرچمی بدست برای حکومتی که برایشان پشیزی قائل نیست جز حاملدار پرچم و بیانگر اسلامی که خود از بن تیشه بر ریشه اش زده اند.
بیائید اقایان کودتاگر و سرکوبگر و فاسد یکبار هم که شده بشمارید میزان خسارتی را که بابت پرچمداری زنان از مال و جان مردم خرج کرده اید. براستی از ان گشتهای ثارالله تا بسیجیان زن و مرد و زهرا خانمهای رنگ و چاقو کشان حزب الله و سنگ پرانان گروههائی چون هادی غفاری در اوایل انقلاب تا فتواهای جور واجور و صدها خطبه های تهدید کننده در نمازهای جمعه و بخشنامه ها و ائین نامه های رنگارنگ طی سالها وایجاد دستگاههای عریض و طویل اداری و ببازار اوردن دهها متخصص اسیب شناسی فرهنگی که همه مسایل بدیهی اجتماعی را بگردن زنان بیاندازد،و پروراندن متخصصان امر قضا و پلیس امداد و نیروی انتظامی و صدورحکم های تاریخی و من دراوردی و ایجاد زمین لرزه و بلا یای اسمانی و زمینی و غیبی. اه خسته نشده اید اقایان؟ از نفس نیافتاده اید اقایان؟ بس نمیکنید اقایان؟ براستی که رویتان زیاد است.!
چند بار است طی این سی و اندی سال هرجا که کم اوردید و نیازمند جوسازی و انحراف افکار عمومی ایرانیان و جهانیان شدید به جان زن ایرانی افتادید و از حیثت و زنیت زن ایرانی مایه گذاشتید برای انکه پوششی هرچند موقت برای یک خرابکاری و یا یک ابرور ریزی ایجاد کنید؟ در همه بحرانهائی که کم هم نبوده اند طی این سی و اندی سال های وهمناک تاریخ حاکمیتتان به جان زن ایرانی افتادید تا با انحراف افکار عمومی برای خود زمان بخرید؟ از اخوندهای پامنبری خوان استفاده کردید و با نان مقام منصب و پول باداورده نفت را بخشایش کردید تا دست به سینه اماده باشند علیه زن ایرانی هرجا که کم اوردید سوء استفاده کنند و از ان راه پرچم اسلامتان را و تنور اغواها و وردهای اجنه وارتان را گرم نگهدارند تا شما بتوانید چند روزی بیشتر به حیات نکبت بار خود ادامه دهید و هر روز و هر ساعت و هر ثانیه از شرف و حیثیت و ازادگی و ایرانی بودن این ملت بکاهید و ان را نزد همه جهانیان شرمسار و شرمنده سازید که بگوید من ایرانیم و اینهم حکومت من است؟ حکومتی که حتی ادعای انرژی هسته ایش هم انجا که مجبود میشود قرارداد زور امضا کند باز هم از زن ایرانی مایه میگذارد.
اکنون پس از گذشت سی و اندی سال و همه انچه که بر ما رفته است بازهم در حکومتی که با کودتا و تقلب برسر کار امد و با کشتار و زور و زندان و دروغ و دغل برانست که چندی دیگر بر سرکار بماند باز هم در سالگرد ان اخرین واقعه اسفناک یعنی کودتا با نام مردم باز هم بجان ما زنهای ایرانی افتاده اند و با جوسازی که از تخصص های ویژه انان است در پی انند که زنان را از رفتن به دانشگاهها بازدارند و یا تا انجا که ممکن است برایشان ایجاد مشکل مکنند، در کوچه و خیابان حتی انها را از ماشین بزیر اوردند روانه خانه کنند و با بازهم با اوردن اخوندهای درباری که در جوسازی خبره اند بجان زنان بیافتند تا جو سالگرد کودتا رامنحرف سازند تا ترس خود را از ملتی که بر سینه انها دست رد زده است از انظار پنهان دارند، تا حقوق شهروندی ایرانیان بویژه زنان را بطور کامل این بار پایمال کنند ،تا باز هم زنان را به پرچمداری سپاه شکست خورده خود وادارند.
اقایان ایا اشتباه میکنم؟ اگر هم امروز زنان ایرانی با هر پوششی که مایلند ، که حق طبیعی و انسانیشان نیز هست به خیابان ایند، ایا واقعا از اسلام خمینی تان، و خامنه ای تان و احمدی نژادتان و جنتی تان و مصباح یزدی تان چیزی باقی مانده است؟ ایا ان زمان وقت ان نخواهد بود که جام زهر را سرکشید و حیثیت ملتی را
به او باز گردانید؟
حضانت یا حق حضانت، شما می دانید؟

تغییر برای برابری: همیشه درونم یک صدا بلندتر از هر صدایی شنیده می شود. صدای مادرم. صدایی که همیشه و همواره با من بوده است. مادرم زنی که گاهی تصویرهایش خیلی نزدیک است و گاهی خیلی دور. در این دور و نزدیک فکر می کنم نمی توانم جای ثابتی برای او در نظر بگیرم. چرا؟ آیا چرخش هایی که او در ذهنم ایجاد می کند ناشی از موقعیت سختی است که در زندگی داشته است؟ با خودم می گویم موقعیت سخت یعنی چه؟ موقعیت سخت که نمی تواند لرزان باشد. مانند همین تصویرها که می روند و می آیند. موقعیت سخت یعنی ثابت یا دشوار یا نمی دانم چه. همیشه دلم می خواست که موقعیت او را در زندگی تشخیص دهم . همان موقع که دخترکی نوجوان بودم، رنجهای فشرده شده در صورت مادرم را می دیدم و جرات نمی کردم از او بپرسم برای چه این قدر از زندگی می نالد. مفاهیمی مانند زن بودن، زنانگی ، سرنوشت زن همگی برایم ناشناخته بودند.

با چشم خود می دیدم که پدر همه کاره خانه است و چون فرمانروایی حکم صادر می کند. در آن دوره های بی خبری فکر نمی کردم که حالت دیگری نیز می تواند وجود داشته باشد. یعنی همه چیز برایم آن قدر طبیعی بود که حالتی دیگر را نمی توانستم تصور کنم. پدر هرکاری که اراده می کرد انجام می داد. دلش می خواست سرکار می رفت، دلش نمی خواست، شب ها به شادخواری می گذراند و روزها تا لنگ ظهر می خوابید. در این میان مادر که از بی قیدی و بی احساسی پدر رنج می برد، تنها زیر لب نارضایتی اش را بیان می کرد. کار دیگری نمی توانست بکند. سرنوشت من و برادر کوچکترم برای او مهمتر بود. همیشه برای مادرها سرنوشت بچه مهمتر از خودشان می شود.

روزگار می گذشت و کم کم چیزهایی آموختم. یعنی زندگی به من چیزهایی می آموخت. زنانگی ، زن بودن. دردهای یک زن در یک جامعه سنتی می توانست چه باشد؟ به همین علت است که امروز تصویرهای مادرم در ذهنم جایگاه ثابتی ندارد. گاهی می رود آن دور دورهای تاریخ ، جایی که مادران مادرم بوده اند و گاهی می آید نزدیک ، که خودم مادر می شوم و جای او نشسته ام. در این میان، همیشه زن یک یا چند قدم عقبتر از مردش ایستاده است، پشت پرده یا در صندوقخانه ، یا اندرونی یا دیوارهایی که هیچ روزنی به جهان روبه خود ندارند.

جای او نشسته ام، اما احساس می کنم که هیچ چیزی نسبت به زمانی که مادرم بود و پدرم ارباب و بزرگ خانه بود، عوض نشده است. یعنی آن چنان که من و امثال من تصورش را می کردیم عوض نشده است. علت چیست؟ چند وقتی می شود که برای یافتن جواب های این پرسش ، می روم کتاب های تاریخ را زیرورو می کنم. هر چیزی که درباره نقش زنان در تاریخ نوشته است را با دقت می خوانم. مادرسالاری، با خودم می گویم مادرسالاری یعنی چه؟ یعنی شرایطی درست متفاوت با امروز ما که پدرسالاری است؟ پدر سالاری را می فهمم ، اما نه از لای کاغذها و کتابها، بلکه با بندبند وجودم. لمسش کرده ام. روز به روز. از پدرم و از مردان دور و برم. پدر سالاری را می فهمم هنگامی که پدرم توی خیابان های شهرمان که می رفت، باید چند قدم از مادرم جلو می رفت و مادر و ما به دنبال او. معنی راه رفتن و قدم زدن شانه به شانه وجود نداشت. شانه به شانه ! چه مفهوم و ایده جالبی. هنگامی که به آن فکر می کنم بی اختیار پشتم می لرزد. حسی از زنانگی که تنها برای ما زنها آشناست، از مهره های پشتم حرکت می کند و تا شانه هایم می رسد. لرزش، لرزش و نرمش ، وای خدا می شود روزی واقعاً زنان و مردان شانه به شانه هم بروند. یعنی حقوق برابر داشته باشند؟ ممکن است؟ با آن چیزهایی که می بینم ، می شود، اما برای مادرم و مادران مادرم وبرای امثال من نشد، اما ممکن است برای دختر دختر من بشود. خوب مهم نیست.

همان گونه که روزگاری در هنگام مادرسالاری لابد زنان در خیابان که می رفتند ، جلو می رفتند و مردانشان پشت سر آنها! آیا واقعاً این طور بوده است. نمی دانم. از هرکسی هم که می پرسم چیزی می گوید. آنها که اهل علم و تحقیق هستند می گوید خانواده به این مفهوم نبوده که این چیزها در آن مطرح باشد، زنان فرمانروای خانه ها و قبیله هایی بوده اند که گروهی زندگی می کرده اند و مردان فرمانروای دشتها و جنگلهایی که درآن شکار می کردند. اما آنها که ساده تر هستند، می گویند شاید آن موقع که ما زنان قدرت داشتیم با مردان عادلانه تر ازاین رفتار می کردیم که آنها امروز با ما رفتار می کنند. آیا زنها همان ظلم هایی را به مردان می کردند، که امروزه مردان به زنان می کنند. به راستی در دوران مادرسالاری چکار می کردند؟ شاید مادران که آن زمان باید بی رحم تر بودند، به گونه همین تصویرهایی که در ذهن من می آید عمل می کردند. بازهم یکی به من نهیب می زند که آن زمان که خانواده این طوری نبود. خانواده ای وجود نداشت. مردم به شکل گروهی وار با هم زندگی می کردند. اگر بچه ای وجود داشت، این بچه مال همه بود. آیا در آن زمان طلاق و جدایی وجود داشت؟ کسی نیست به من جواب دهد. طلاق و جدایی. وضعیت بعد از طلاق، حضانت ، مفهومی که برایم همیشه همچون تصویری چون گره ای شوریده و درهم رفته که بازهم نمی شود، دیده می شود.

خیلی پرسشها در ذهنم است. کسی نمی تواند به من جواب بدهد. این جواب نگرفتن، به یک فشار روانی مداوم روی من تبدیل شده است. این فشار روانی را هم روی مادر احساس می کردم. راستش این فشار روانی از وقتی در من شکل گرفت که رابطه بین پدرم و مادرم شکرآب شد. ترسی پنهان درونم به وجود آمد. می ترسیدم که در این وضعیت که آنها می خواهند از هم جدا شوند، هر کدام از آنها بخشی از وجودم را بردارند. مادرم یک دست و پایم و پدرم هم یک دست و پایم. اما با سرم چکار می کردند. چشمهایم. خب چشمهایم هم دوتا بود. مشکل آن هم حل می شد. گوشهایم همینطور ، اما دهان چه ؟ شاید برای شما عجیب باشد که بچه هایی مانند من گاهی چنین هراسهایی از خود نشان می دادند. این هراسها به گونه ای در زندگی ام تنیده شده است که هنوز هم وقتی پی می برم که زنی و مردی می خواهند از هم جدا شوند بی اختیار با خودم می گویم، بچه هایشان را چطور می خواهند قسمت کنند؟ اگر مرد گفت من فقط دو دستش را می خواهم و پاهایش را نمی خواهم! وای چه تصویرهای وحشتناکی. این تصویرها از کودکی تاکنون به روح و روان من چسبیده است و هرکاری می کنم نمی توانم از آن جدا شوم. بچه ها به این تصویرها فکر می کنند و ما متوجه نمی شویم. حتی اگر تصویرهایی بهتر ازاین داشته باشند، به جدایی از خواهرها یا برادرهایشان فکر می کنند. پدر می گوید طبق قانون برادر یا خواهر بزرگتر از من است، بچه کوچک هم از تو ی مادر یا همسر، تا بتوانی شیرش دهی ، کثافت زیرش را جمع کنی و بشویی و و از این حرفها. تا روزی باز بیایم و او را هم از تو بگیرم.

این همان تصویر حضانت در ذهن من است. هربار هم که تلاش کرده ام ریشه آن را در ذهنم کندوکاو کنم و بفهمم به جای روشن شدن تیره شده است. شاید به سبب این که این قدر اطراف این مفهوم ، تعریف ها و تفسیرهای جوراجور چیده شده است که سخت می شود اصل ماجرا را از میان آن درآورد. شاید این هم از سیاست مردانه باشد. گاهی که می خواهند یک موضوع ساده را که به طور طبیعی حق هر زنی است، از او سلب کنند، این قدر دور وبرش ماده و تبصره و تفسیر و قانون عرف و شرع می چینند که از دیوارهای یک قلعه هم حجیمتر می شود و خراب کردنش کار سال ها و دهه ها و سده ها می شود. با این همه ، وقتی که می خواهم معنی حضانت را کشف کنم ، معنی اش زیاد مرا نمی ترساند. به نظرم طبیعی می رسد. یعنی این معنی خیلی با طبیعتش نزدیک است. چنانکه دهخدا در لغتنامه می گوید: «حضانت . [ حِ ن ] (ع مص ) حضن . در کنار گرفتن کودک را. پرورش دادن کودک را. پروردن بچه را. پروریدن طفل را. در کنار گرفتن کودک را و پرورش دادن او را. در بغل گرفتن صبی را. بچه پروردن. || دایگی کردن. (دهار) (مهذب الاسماء) (تاج المصادر بیهقی ). دایگی . تربیةالولد. (تعریفات جرجانی ). پرستاری». و صاحب کشاف الفنون گوید: «بکسر حاء حطی و ضاد معجمه ، در لغت مصدر حضن الصبی است ، یعنی کودک را پرورید، چنانکه در قاموس گفته و در شرع، پرورش دادن مادر یادایه یا غیر آنهاست کودک یا دوشیزه ای را که کودک باشد. کذا فی جامع الرموز. دایگی کردن و بچه غیری را شیر دادن . (از لطائف و کنز و منتخب ، بنقل غیاث ). دایگی و محافظت در تربیت و حفاظت . حضانت طفل (پسر یا دختر) در مدت دو سال شیرخوارگی با مادر است ، در صورتی که بهمان شرایط که دیگران حاضر به نگهداری از طفل هستند او هم قانع باشد. و بعد از این تا سن هفت سالگی نیز حضانت مادر باقی است اگر طفل دختر باشد. در صورت مرگ پدر تا سن بلوغ طفل حق حضانت مادر باقی خواهد ماند اعم از اینکه طفل دختر باشد یا پسر1 »

تاوقتی که عرصه تعریف و معنی است ، هرچه فکر می کنم ، چیزی که من مادر را آزار دهد در آن نمی بینم. پروریدن یا پرورش دادن. این ها همه حضانت است. با خودم می گویم پس مشکل کجاست. چرا این مفهوم این قدر تو را می ترساند، عصبی می کند. اما در انتهای همین معنی ها و تعریفها همان چیزی که مرا می ترساند وجود دارد. برای حضانت مادر مدت گذاشته شده است. یعنی تا این مدت مادر حق دارد که فرزندش را داشته باشد و پس از این مدت قانون و تکلیف است که می گوید کجا حق مادر تمام می شود. و البته می دانم این روزها به سبب مبارزه بی امان جنبش های زنان و نیروهای مدنی قوانین حضانت با اما و اگرهایی تا حدودی وضع بهتری پیدا کرده است، اما این برای من زن یا مادر کافی نیست.

مقاله ای پیدا می کنم به نام حق سرپرستی و نگهداری کودک (حضانت). مقاله ای نسبتاً جامع است که اصل آن در مجله فقه درآمده و در یکی از سایتها هم منتشر شده است. این مقاله را به دقت می خوانم. کم کم متوجه می شوم که خود مفهوم و معنای حضانت ترسناک نیست، اگرچه به گوش ما غریب است. اما آنچه که این مفهوم را پیچیده و ترسناک کرده است، حق حضانت است.

حق را که به حضانت می چسبانیم ، وضع فرق خواهد کرد. با دقت مقاله را می کاوم می رسم به این که: منظور از «حق » در این جا، همان اقتدار اعتباری است که از سوی قانونگذار به شخص واگذار می شود و منظور از «تکلیف »، وظایفی است که قانونگذار بر عهده مکلف می گذارد و به او امر و نهی می کند. حق نگهداری و سرپرستی کودک، از حقوقی است که احکام تکلیفی ویژه ای را به دنبال دارد. این حق، از یک سوی، به کودک تعلق می گیرد و از دیگر سوی به مادر و از سوی دیگر، به پدر تعلق می گیرد. نگهداشت این سویهای سه گانه، احکام خاصی را به دنبال می آورد، در مثل، کسی حق ندارد کودک را از شخص نگهدارنده و تیمارگر بگیرد. گاه آن کس که وظیفه تیمارگری و نگهدارندگی دارد، به این کار واداشته می شود و باید آن را انجام دهد، و یا این که مادر می تواند از سرپرستی و نگهداری کودک سرباز بزند، ولی پدرنمی تواند.2 از اینجا ماجرا کمی سخت می شود. اقتدار اعتباری چیست؟ باید بروم سراغ اقتدار اعتباری تا باقی قضایا دستگیرم شود. یا می توانم به خودم بگویم آن را فهمیده ام و بروم سراغ تکلیف که گفته می شود وظایفی است که قانونگذار برعهده مکلف می گذرد و به او امر ونهی می کند.

امر و نهی . این دو کلمه کمی هوشیارم می کند. بله چیزی که برایم همیشه سخت بوده است، همین دو کلمه است. اینجا است که می فهمم حضانت با حق حضانت فرق دارد. و این حق را کسی یا کسانی که اسمشان گوناگون است از فقیهان تا قانونگزاران برما تکلیف کرده اند. ما مکلف هستیم که آن را انجام دهیم. یعنی هم زن و مرد مکلف هستند این تکلیفها را انجام دهند. اما می دانید اینجا فقط یک اشکال کوچک وجود دارد. چون آنها که این تکلیفها را برعهده من زن و اوی مرد گذاشته اند، خودشان مرد بوده اند، هوای جنس خودشان را داشته اند. از نگاه آنها همیشه زن جنس دوم بوده است. همانگونه که پدرم به مادرم نگاه می کرد و بعد هم که کم کم بزرگ شدم و شناخت بیشتری پیدا کردم فهمیدم که شوهرها یا مردها وقتی که با هم هستند، گاهی که حرف زنها پیش می آید، نجواهایی می کنند و ریزریز می خندند. « این بیچاره ها ناقص العقل اند! نباید با آنها مشورت کرد! مگه مرد اختیار عقلش را می دهد دست زنش!» و از این جور حرفها. خب اکنون هم پس وقتی این مردان محترم برای ما قانون شرعی و عرفی وضع می کردند، نگاهی این گونه به ما داشته اند. حق حضانت را به گونه ای تعریف کرده اند و مرزهایش را مشخص کرده اند که مبادا بچه ها اختیارشان همیشه دست زنان باشد و مغزشان آسیب ببیند.

آنجا مادر حضور دارد که مرد نمی تواند وظایف یا تکالیفش را انجام دهد. شیردادن، زیر بچه را تمیز کردن ، همه اینها مال مادر است. اما هنگامی که سن بچه بالاتر رفت، آنجا مرد است که حق دارد، تصمیم بگیرد. جدا کردن بچه از مادر، یا این که حق اجازه دیدار با بچه از سوی پدر، اینها همان کابوسهایی بوده است که از کودکی مرا رها نکرده است. این کابوسها در ذهن من مادر امتداد داشته است و هنوز هم وقتی که بحث حق حضانت پیش می آید و در اینجا یا آنجا می شنوم یا می خوانم که زنی فریادش از این گونه تفسیر حق به هوا می رود ، گریان و نالان می شود، همان تصویرهای تکه پاره کردن کودکان در ذهنم تداعی می کند. شاید به خاطر اینکه به قول مردان ما زنان احساساتی هستیم، شاید به خاطر اینکه ما زنان جنس دوم هستیم، شاید به خاطر این که ما زنان هیچگاه در لباس فقیه یا قانونگزار نبوده ایم. اگر بودیم ، اگر بودیم این حق را به گونه ای تعریف و تفسیر می کردیم که حق هردو جنس به تساوی و برابری و عدالت تعریف شود و دیگر هیچ مادری درکابوسهایش تکه پاره کردن فرزندش را نبیند
لایحه حمایت از خانواده، پس گرد قوانین علیه زنان

تا قانون خانواده برابر: تلاش های مهرانگیز منوچهریان به عنوان اولین طرح جهت تغییر قوانین مربوط به خانواده در چارچوب قوانین مدنی ایران در سال 1343 به دلیل واكنش هاي فقهي مراجع مذهبي و مخالفت وزير دادگستري وقت (باقر عاملي) به نتیجه نرسید و حتی وی نيز به جرم پاسخ به باقر عاملی به مدت سه ماه به تفرش تبعيد شد. پس از آن طرحی از سوی مسئولان با عنوان لایحه قانون خانواده مطرح شد که در 6 خرداد سال 1346 به تصویب شورای ملی رسید. موارد نابرابری که در این قانون وجود داشت سبب شد فعالان زن دلخوش به نام این قانون ننشسته و همچنان خواسته هایشان را عنوان کنند و خواستار اصلاح این قانون باشند. بدنیال این فعالیت ها سرانجام در سال 1353 متممی به عنوان اصلاحیه بر قانون «حمایت خانواده» به تصویب شورای ملی رسید. 

از جمله قوانینی که در این متمم اصلاح شد حق چندهمسری مردان بود که این خود گامی به جلو محسوب میشد. بدین ترتیب مردی که پیش از این میتوانست با اجازه قانون چهار زن عقدی و تعدادی بی شمار زن صیغه ای داشته باشد در محدودیت قرار گرفت. بطوریکه عقد همسر دوم فقط به شرط اجازۀ دادگاه و پس از دریافت اجازۀ همسر اول امکان پذیر بود. برای کسب اجازه نیز لازم بود که دلیل موجهی به دادگاه ارائه شود. همزمان به زن اول حق طلاق داده شد.

از نکات دیگر که در اصلاحیه این قانون ذکر شد حق طلاق بود. در این قانون حقّ طلاق که تا آن زمان در انحصار شوهر بود به دادگاه واگذار شد و زن و مرد می توانستند در شرایط یکسان از دادگاه تقاضای طلاق کنند. سرپرستی اطفال نیز توسط دادگاه مشخص می شد. دادگاه تعیین می کرد که زندگی با کدام یک از والدین بیشتر به مصلحت طفل است. 

با ذکر این مقدمه میخواهم بگویم در گذشته تلاش فعالان زن با حرکت به جلو، وارد فاز تازه ای از طلب حقوق شان میشد و این آگاهی و هوشیاری زنان بود که میتوانست راهبرد موثری در احیای حقوق از دست رفته شان باشد. حتی در دوران پس از انقلاب نیز هر بار که حقی از کف زنان میرفت بی اعتنایی جامعه و تک صدا ماندن جمعی از فعالان یکی از دلایل آن بود. کما اینکه اهمیت ملغی شدن قانون حمایت از خانواده را شاید تنها قشری خاص درک کردند که اعتراض شان نیز راه به جایی نبرد و صدایشان در بحران سیاسی آن دوران به گوش نرسید. اما امروز علیرغم وجود این مهم و تلاشهای بی وقفه فعالان زن، دولت لجاجت و سماجت بیشتری در سرکوب و به عقب نشاندن زنان به خرج میدهد.

با اینکه هم اکنون شمار زنان باسواد بیش از 50 درصد نسبت به سال 1355 افزایش یافته و گروههای اجتماعی گسترده‌ای نيز از زنان تحصیل کرده وجود دارد که با حضور پررنگ خود در جامعه سالهاست مصرانه پیگیر اصلاح قوانین نابرابر هستند، دولت همچنان بر سر موضع بی تدبیریِ افزودن تبعیض در حق زنان (که همیشه جزیی از عملکرد حاکمیت به شمار میرفته)، اصرار می ورزد.

لایحه حمایت از خانواده به پیشنهاد قوه قضائیه در جلسه هیات دولت احمدی نژاد در سال1386 تصویب و به مجلس ارسال شد. بر اساس ماده 23 این لایحه، مردان برای ازدواج مجدد نیازی به اجازه و آگاهی همسر قبلی خود ندارند و تنها لازم است به دادگاه توانایی مالی خود برای داشتن زن جدید را اثبات کنند. همچنین در ماده 25 نیز مالیات بر مهریه ذکر شده است. به گفته سخنگوی قوه قضائیه این دو ماده در طرح پیشنهادی قوه قضاییه نبوده و توسط دولت به لایحه اضافه شده‌ است. 

در نهایت مجلس کلیات لایحه را با حذف دو ماده مذکور که با اعتراضات گسترده طیف های گوناگون فعالان و کارشناسان حوزه زنان روبرو شده بود، تصویب کرد. اما اخیرا دوباره این دو ماده در کمیسیون حقوقی و قضایی مورد بررسی قرار گرفت و با تغییراتی بی فایده درکمیسیون حقوقی و قضایی تصویب شد.

اين ماده (23) با اضافه شدن 10 شرط مبهم که راه سوءاستفاده و دور زدن آنها به اشکال مختلف امکانپذیر است به شکلی جديد به تصویب رسید. و این تغییرات در شرایطی صورت میگیرد که زنان حتی از حق طلاق در صورت ازدواج مجدد مردان برخوردار نیستند و نیز هیچ ضمانت اجرایی برای آن درنظر گرفته نشده است.

همچنین در ماده (25) مهريه به دو بخش متعارف و نامتعارف تقسيم می‌شود و فقط مهريه‌هاي متعارف مورد حمايت قانونگذار و دولت قرار میگيرد و مهريه‌هاي نامتعارف از حمايت قانوني لازم برخوردار نمی‌شوند. مخالفت با این ماده تائید مهریه بالا و به زندان رفتن مردان نیست چون مردان نیز تاوان حقوق نابرابر و قوانین غلط را می‌پردازند. اما در شرایطی که حق طلاق و یا حضانت در انحصار مردان قرار گرفته آیا از بین بردن تنها اهرم فشار زنان برای دستیابی به حقوق برابر در صورت نیاز میتواند راه حل ریشه ای برای این مشکل باشد؟ آیا وقت آن نرسیده است که قوانین با دید کارشناسانه تصویب شوند نه اینکه بصورت مسکِن به خورد جامعه داده شود؟

قطعا که این اقدامات ریشه در جایی دیگر جز رفع مشکلات دارد.

لازم است در اینجا اشاره کنم که پیش از انتخابات در «همگرایی بخشی از جنبش زنان برای طرح مطالبات شان از کاندیداهای ریاست جمهوری» تنها کاندیدایی که به هیچ عنوان کوچکترین انعطاف و پاسخی در برابر خواسته های این جمع نشان نداد، رییس کنونی دولت دهم بود. البته با توجه به کارنامه چهارساله ایشان در دوره قبل این مسئله دور از ذهن نبود.

در چند ماهی که از انتخابات دوره دهم میگذرد ، زنان نیز همچون دیگر فعالان مدنی از گزند حاکمیتِ سرسخت در برابر انتقاد و اعتراض در امان نبودند. هم اکنون بیش از 35 فعال و روزنامه نگار زن در زندان بسر میبرند که بدیهی است این آمارِ همه زنان دربند نیست.

به عبارتی دیگر دولت دهم در طول عمر 9 ماه خود تا کنون جز سرکوب، انتقام و دامن زدن به خشونت در جامعه، کاری از پیش نبرده است. اینکه اکنون درفضای ایجاد شده که آن پرده نازک از چهره ضد حقوق بشر و ضد زنِ دولت برداشته شده است، گروهی از نمایندگان مجلس با حمایت حامیان خود در اقدامی نابخردانه و از سر بی کفایتی این بار کانون خانواده را نشانه میروند و البته این موضوعی نیست که بهت زده مان کند. اما سبب هم نمیشود که این عمل از چشم تیزبین گروه‌های مختلف فعالان زن، طرفداران حقوق بشر، ناظران و تحلیلگران اجتماعی، حقوق‌دانان، چهره‌های سیاسی و برخی مراجع تقلید پنهان بماند.

کسانیکه بر تصویب لایحه حمایت از فروپاشی خانواده پافشاری میکنند، موضوع مهمی را در نظر نگرفته اند که صد البته که با چنین بی تدبیری راه به جایی نخواهند برد و آن آگاهی مدافعان حقوق برابر و گسترش فعالیت ها و تاثیرگذاری شان بر جامعه و نیز رشد فکری و درک سیاسی و اجتماعی بی نظیر همین جامعه است که اگر این واقعیات از سوی اقتدارگریان پذیرفته شود و اندکی سر از دنیای تبلیغات بیرون بیاورند و جامعه را همانگونه که هست ببینند، ما کمتر شاهد چنین اقدامات عجولانه و لجبازانه ای خواهیم بود.

درنهایت همانگونه که در بیاینه نیز آمده دیگر حاضر به پذیرش نابرابری قدرت، چه در حوزه عمومی و چه در حوزه خصوصی، نیستیم و اجازه نخواهیم داد که تحولات و بحران های سیاسی دستاویزی باشد تا در برابر تضییع حقوق مان سکوت کرده و سالها به عقب برگردانده شویم.
عدالتی در کار نبوده، نیست و نخواهد بود!؟

سه سال پیش، دعا، دختر کرد، به دلیل رابطه عاشقانه خارج از قواعد جامعه اش، در ملاعام، سنگسار شد. هفته گذشته، چهار تن از قاتلان دعا، دو برادر و دو مرد دیگر، پس از تایید حکم، اعدام شدند.
شش ماه پس از سنگسار دعا، که با پخش فیلم سنگسار، واکنش گسترده ای در سطح محلی و بین المللی ایجاد کرد، سعیده، دختر 14 ساله سیستانی، به دلیل داشتن رابطه عاشقانه، به دست پدر و دوستان پدر، در ارتفاعات اطراف زاهدان سنگسار شد. تاکنون هیچ خبری مبنی بر مجازات پدر و مردان دست اندرکار سنگسار و قتل سعیده، منتشر نشده است. اینقدر می توانیم مطمئن باشیم که طبق ماده 220 قانون مجازات اسلامی، پدر در شدیدترین حالت ممکن به پرداخت دیه به سایر بازماندگان (تازه اگر رضایت ندهند) و چند سال حبس محکوم خواهد شد. باقی نیز احتمالا با رضایت خانواده آزاد شده یا می شوند.
قصد این نوشته، این نیست که اعتراض کنم چرا قاتلان سعیده، مانند قاتلان دعا، اعدام نشده اند. قطعا من هم مثل سایر معتقدین به حقوق بشر، با اعدام مخالفم اما این به معنای مخالفت من با مجازات مجرمان نیست. عدالت و برقراری عدالت، نقطه مرکزی حقوق بشر است زیرا در صورت تحقق عدالت است که می توانیم بگوییم حقوق بشر، تضمین شده است. وقتی خبر به مجازات رسیدن قاتلان دعا را، که دیگر تبدیل به یک موضوع فراموش شده در ذهنم شده بود خواندم، بلافاصله، موضوع سعیده، و بی مجازات ماندن قاتلان او برایم زنده شد. بعد فکر کردم خب که چه؟ اعدام کنندگان عاطفه سهاله و سنگسار کنندگان جعفر کیانی نیز همه، مصون از مجازات باقی مانده اند. عقب تر که برویم، اعدام کنندگان هزاران زندانی سیاسی در تابستان 67، عاملان قتلهای زنجیره ای و ترورهای خارج از کشور، جلوتر که بیاییم، قاتلان زیبا کاظمی، زهرا بنی یعقوب، و قاتلان ندا آقاسلطان، سهراب اعرابی، محسن روح الامینی، بهزاد مهاجر، اشکان سهرابی، ترانه موسوی و صدها معترض، همه، تا همین امروز، مصون و بری از هر نوع سئوال و جواب، محاکمه و مجازات باقی مانده اند. و روحیه عمومی جامعه چیست؟ بیشتر آدمها، حتی خانواده قربانیان قتلهایی که می توان به آنها گفت “قتلهای دولتی” (1)، اعتقاد دارند هیچ وقت شکایت آنها به نتیجه ای نخواهد رسید، مجرمان و ناقضان حقوق بشر، پاسخگو و مسئول اعمالشان شناخته نخواهند شد و در یک کلام، عدالتی در کار نبوده، نیست و نخواهد بود!
در واقع به نظر می رسد جامعه ایرانی، آنچنان دچار انباشتگی فقدان عدالت (انباشت بی عدالتی) است (2) که هرگونه حرکتی برای دادخواهی، با ناامیدی و بدبینی عمومی همراه خواهد شد. یعنی جامعه به عوض اینکه “خواست عدالت” را به عنوان یک خواست محوری، مدام طرح کند و بر آن، تا حصول نتیجه، پافشاری کند، برعکس، معدود کسانی را که به دنبال عدالت اند، با عبارت “آخرش که چی؟ به هیچ جا نمی رسی!”، منفعل و کند می کند و در واقع، روند “فراموشی” که عاملان قتلهای دولتی، خواهان و منتفع آنند را تسریع می کند.
خواست عدالت در ایران، حداقل از زمان طرح خواسته های اتقلاب مشروطه که تاسیس عدالتخانه یکی از محوری ترین آنها بود، تاریخ دارد. اما “مصونیت” عاملان و آمران نقض حقوق مردم، تاریخ بسیار بلندتری دارد؛ به بلندای تاریخ دیکتاتوری و “همه برابرند، بعضی ها برابرترند!” و به طول تاریخ “از ما بهتران”. این تاریخ طولانی سرشار از ظلم بی جواب، آثار عمیق خود را در فرهنگ ایرانی بر جای گذاشته است. جامعه ایران، ظرفیت و قابلیت فراوانی برای فراموش کردن فجایع دارد و شاید این، برای زنده ماندن و بقای ایرانیان، و به عبارت دیگر، پریشان نشدن روان جمعی شان لازم بوده است اما در عین حال، این تمایل شدید به فراموشی، باعث شده که حاکمان هیچگاه هراسی از افزایش فشار اجتماعی برای رسیدن حق به حقدار یا پاسخگویی عاملان فجایع نداشته اند. در واقع به نظر می رسد که در تجربه فجایع انسانی، ذهن ایرانی، به سرعت هر چه تمام تر، “خاطره” را دور می ریزد و به فراموشی می سپارد به عوض اینکه به قول ….، خاطره را به تاریخ بدل کند و تاریخ را تبدیل به ابزار پرسشگری حاکمان. در تجربه اردوگاههای مرگ در زمان آلمان نازی، نامه ها و خاطرات روزانه قربانیان، بعدها به سرعت، ابزار مستند سازی و ساختن تاریخ نقض خشونت بار حقوق یهودیان، کولی ها، کمونیست ها و همجنسگرایان شد و آن مستندات، مبنایی شد برای محاکمه و مجازات افرادی که هزاران غیرنظامی را از خانه های خود ربودند، به اردوگاههای مرگ بردند و در کوره های آدمسوزی به قتل رساندند. بنابراین، جامعه توانست با دو روند هم زمان، یعنی تبدیل کردن “خاطره” به “تاریخ” و به نتیجه رساندن دادخواهی و اجرای عدالت، با “حقیقت” مواجه شود، بی آن که “روان پریش” شود. اما در ایران، ما همواره با انبوهی از خاطرات تلخ مواجه ایم که چون نه تاریخ می شوند و نه به اجرای عدالت می انجامند، تنها فراموش می شوند. و در این فراموشی، ما دوباره و صدباره، همان خاطرات را تکرار می کنیم: همان فجایع را، همان خشونت ها را و همان قتلها را؛ گیرم گاهی بازیگران صحنه، جا عوض می کنند. عوامل رژیم شاه، زندانیان را شکنجه می کنند و به قتل می رسانند، انقلابیون، بی آن که بگذارند جامعه، با “حقیقت” مواجه شود، پشت درهای بسته، یا پس از دادگاههای برق آسا، آنها را “اعدام انقلابی” می کنند و بعد، خود، مخالفان سیاسی را شکنجه می کنند و به قتل می رسانند. بعد، دور تازه ای فرا می رسد، بسیاری از انقلابیون، تبدیل به مخالف سیاسی می شوند، با زندان و شکنجه و حتی قتل روبه رو می شوند و باز، این جامعه است که کابوس، پشت کابوس را پشت سر می گذارد، بی هیچ خواست و هیچ انتظار و حتی هیچ توقعی برای اجرای عدالت.
در میان این “فراموشی و خاموشی” اما همیشه، تک ستاره هایی بوده اند که شعله دادخواهی را روشن نگه داشته اند؛ مادران خاوران و مادران عزادار، از مهمترین گروههای اجتماعی هستند که خلاف جریان عمومی جامعه ایران شنا کرده اند اما جامعه با فراموش کردن خاطره ها و با فقدان خواست عدالت، آنها را نیز به انفعال یا ترس کشانده است. بسیاری از مادران شهدای وقایع پس از انتخابات، حتی می ترسند زبان به سخن بگشایند و بگویند که بر آنها، بر جنازه فرزندانشان و بر شبهایشان چه رفته است، وقتی مجبور شدند بی سر و صدا و در سکوت، با مرگ عزیزشان مواجه شوند. آنها می ترسند، چون جامعه، چون فرهنگ عمومی جا افتاده میان مردم، نه تنها از آنها در بلند کردن صدایشان حمایت نمی کند بلکه آنها را به ترس بیشتر، ناامیدی بیشتر و انفعال و سکوت بیشتر فرا می خواند؛ “مبادا عزیز دیگری را نیز از تو بگیرند…”
چیزی به یک سالگی جنبش سبز نمانده است و در همه این یک سال پر فراز و فرود، بسیاری، قربانیان “قتلهای دولتی” شدند. این فهرست اسامی، “آدمها” هستند، هر کدامشان چهره ای دارند، خانواده ای، تاریخی، و عکسهایی در آلبومهای خانوادگی. اما می ترسم، همانطور که شکایت خانواده ها دارد در مجتمع بعثت تهران، یا در در دادگاه نظامی خیابان معلم خاک می خورد، در حافظه تاریخی ما ایرانیان، همه ماهایی که می توانستیم یکی از کشته شدگان، یکی از مفقودشده ها و یکی از اعدام شدگان باشیم، فراموش شوند.
سنگسار کنندگان دعا، مجازات می شوند، سنگسار کنندگان سعیده…تا اطلاع ثانوی، شاید تا همیشه، هیچ خبری نیست. جودیت باتلر راست می گوید: انگار بعضی از جانها، قابل عزاداری اند و بعضی دیگر نه.
آیا می شود که یک روز، این چرخه تاریخی خشونت، بی عدالتی، فراموشی و باز هم خشونت، بی عدالتی و فراموشی، قطع شود؟ آیا ما ایرانیان، برای مواجهه با حقیقت آماده ایم؟

پانوشت ها
• 1. قتلهای دولتی یا با استفاده ابزاری از قوانینی که خلاف حقوق بشرند، و به دست کارگزاران دولتی انجام می شود و یا با استفاده از مصونیت قضایی که کارگزاران دولتی برای انجام اعمال خلاف حقوق بشر دارند. در هر دو صورت، وجه مشترک همه این قتلها این است که با معیارهای مورد توافق جامعه بشری امروز (حقوق بشر)، محروم کردن انسانها از حق حیات به دست عوامل حکومتی به شمار می رود. به این معنا، من نه تنها قتلهای سیاسی، که سنگسار و اعدام را نیز قتل دولتی می دانم.
• 2. بر این واقفم که عدم یا فقدان هر چیزی نمی تواند “انباشته” باشد و این عبارت، از نظر منطقی غلط است، درست به همان اندازه و به همان شکل که “سکوت، سرشار از ناگفته هاست”!